داستانهای احمقانه من


منوی وبلاگ
پسر نوح

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
()

آرشیو
اسفند ۸٧
آذر ۸٧


لینک دوستان
دختری که حرف نمی زند. . . .؟؟!!!
پسر نوح
رندانه
جیغ وداد
داستانهای ارغوان
یاسر ( رسانه بهار )
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

ثواب کثیف

                                                         ثواب کثیف

 

تند تند از پله ها پایین می آمد انگار که از چیزی فرار می کرد. وارد اتاق پذیرایی شد و بدون اینکه به کسی بگوید  کجا می رود از خانه بیرون رفت. مادرش که از این حالت عجیب پدرام تعجب کرده بود بلافاصله رفت پشت پنجره تا ببیند او به کدام سمت می رود. اما در کوچه خبری از پدرام نبود. مادر نگران تر شد به طبقه ی بالای آپارتمان دوبلکسشان رفت. طوری با عجله از پله ها بالا می رفت که یکدفعه پای راستش روی یکی از پله ها لیز خورد و ساق پایش آسیب دید. لنگان لنگان خود را به بالای پله ها کشاند و بدون معطلی وارد اتاق بهرام شد . بهرام مثل همیشه روی تخت بیمارستانی اش خوابیده بود . مادر نفس راحتی کشید. جلو تر رفت تا دستی بر روی سر پسر نیمه جانش بکشد. صدای خرخر بهرام قطع شده بود انگار که چرک ریه هایش خوب شده بود و داشت راحت نفس می کشید. روی صندلی کنار تخت نشست. تازه درد پایش را احساس کرد. با صدایی که با آه همراه بود گفت : " آ ..... ه پسرم پاشو دیگه ...... ببین مامان امده پیشت.... پاشو ببین پای مامان ضرب خورده ...... پاشو پسرم پاشو..... دیگه بسه خواب ... الان 3 ساله خوابیدی ..... اگه زودتر از خواب پا نشی اون یکی چشمت رو هم از دست می دی یا ... پاهاتم که از دست دادی عیبی نداره..... اصلا بهتر چون دیگه درد پا رو احساس نمی کنی ... تازه لازم هم نیست راه بری تا یک وفت بخوری زمین و مثل من پات درد بگیره....پاشو مامان جون .... نکنه می خوای مثل اصحاب کهف بشی..... هان ؟ " در حال همین حرفها بود که آرامش بیش از حد بهرام روی تخت خواب توجهش رو بیشتر جلب کرد . نا خداگاه دستش رو گذاشت روی سینه ی بهرام..... سینه تکون نمی خورد.. مادر سرجایش خشک شد. حالا دیگر سینه ی هیچ کدامشان تکان نمی خورد....نه مادر و نه پسر. یک دقیقه به همین شکل گذشت . مادر صورتش رو با عجله به دهان بهرام نزدیک کرد . اما صورت سردش با نفسهای بهرام گرم نشد. با یک جیغ زنانه ی وحشتناک همراه گریه خود را به عقب پرت کرد و بلند بلند داد می زد : رضا ...رضا.....رضا..... .  . رضا در طبقه ی پایین مشغول تماشای سریال یوزارسیف بود. با سرعت هر چه تمام تر خود را به طبقه ی بالا رساند و با مشاهده ی  حنانه که در یک گوشه ی اتاق بهرام جیغ و داد می کرد از مصیبتی جدید با خبر شد.... خودش نمی دانست چه باید بکند.... بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند ...بعد از یک توقف کوتاه در جلوی در اتاق بهرام بالای سر بهرام رفت و گوشش را به قلب غرازه ی بهرام که 3 سال بود جور مغز از کار افتاده ی او را هم می کشید نزدیک کرد. صدایی احساس نکرد . گوشش را بر روی قلب فشار داد. و به این فکر می کرد که باید چه بکند؟ در بین شیون ها ی حنانه یکدفعه به ذهنش زد که : " باید دکتر رو خبر کنم . نه نه اورژانس " به طرف حنانه برگشت و گفت : " این پدرام پدرسگ کدوم گوری رفته ؟ " و بلافاصله دوباره گفت : " تلفن..... تلفن ....گوشی تلفن کو ؟ صد بار گفتم این سگ مصب رو سر جاش بذارید " گوشی رو از طریق صدا پخش کن فعال کرد ..... بوق آزاد و ممتد گوشی در فضای اتاق پیچید.... حنانه داد می زد : " زود باش دیگه... شماره بگیر.... این صدای بوق رو خفه کن " رضا از بس حول شده بود شماره ی 125 رو گرفت...... متصدی آتش نشانی با خونسردی گوشی رو برداشت " سلام ... آتش نشانی... بفرمایید ...  "رضا با صدای لرزان و مظربش گفت :  " ببخشید مگه اونجا اورژانس نیست؟ "  " نخیر دوست عزیز اینجا مرکز اتش نشانی قزوین هست " رضا با سرعت گوشی رو قطع کرد . و با داد گفت :  " شماره ی این اورژانس لعنتی چنده ؟ "  حنانه هم با گریه فریاد زد : نمی دونم ... نمی دونم .... نمی دونم....  "  انگار این نمی دونمها جواب سوال رضا را دادند . این بار شماره ی 115 را گرفت . متصدی اورژانس  گوشی رو برداشت و آدرس رو از رضا گرفت . رضا تلفن را قطع کرد و دوباره پرسید :   "پدرام کجاست ؟ " به طرف بهرام برگشت ..... نمی دونست که باید چی کار بکنه . مثل فیلمها شروع کرد با دست قفسه ی سینه ی بهرام را بالا و پایین کردن. در همین حال بود که چشمش به دواهای روی میز افتاد که باید یک ساعت پیش به همراه غذا از راه شلنگی که به معده ی بهرام وصل بود به بهرام داده می شد. با صدای بلند به حنانه گفت :   "چرا دواهای این بچه رو ندادید ؟ " حنانه با تعجب سرش رو بالا کرد و در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت گفت : " کدوم دواها ؟ " رضا با صدایی بلند تر فریاد زد : " مگه چند تا دوا داره؟ کوری ؟ نمی بینی روی میز رو ؟ " حنانه با صدای لرزان گفت : " من دواهاش رو دادم که پدرام بهش بده به خدا" رضا دوباره با صدایی بلند گفت : " الان کجا رفته این الدنگ؟" و حنانه هم در جواب با صدایی لرزان تر از قبل گفت: " نمی دونم ..... مگه ندیدی چطوری از خونه رفت بیرون ؟ " رضا صداش رو کمی آورد پایین تر و در حالی که به دواهای روی میز نگاه می کرد گفت : " نکنه آخر سر ....... " ادامه ی حرفش رو خورد ولی حنانه دقیقا فهمید که منظور رضا چی بوده.... با لحنی به ظاهر مطمئن گفت : " نه غیر ممکنه ... این حرفها چیه؟ .... فکرش رو هم نکن.... پدرام حتی دل نداره سر بریدن یک گوسفند رو تماشا کنه دیگه چه برسه به...... " رضا که بغضش در استانه ی ترکیدن بود گفت : " منم از همین دل رحمی بیش از حد این پسر می ترسم ..... " صدای آمبولانس توی کوچه مثل یک خبر خوب بود ..... هر دو از پله های طبقه ی بالا به سرعت به پایین رفتند..... حنانه درد پایش رو به کلی فراموش کرده بود و حتی کوچکترین لنگی هم نمی زد.... دکتر و همراهش به سرعت به طبقه ی سوم آپارتمان رسیدند..... رضا و حنانه جلوی در منتظر اونها واستاده بودن..... بدون هیچ سلام علیکی رضا به دکتر گفت : پس تختتون کجاست ؟ دکتر در جواب گفت : بزارید اول معاینش کنم..... اگه تخت لازم بود.... چشم " رضا با عصبانیت مخلوط به التماس گفت : لازمه دکتر... حتما که لازمه " دکتر بدون توجه به این حرف رضا پرسید : " مریض کجاست؟ " حنانه پرید وسط و گفت طبقه ی بالا .... دنبال من بیاید" و خودش با عجله از پله ها بالا رفت و دکتر هم به دنبالش..... رضا خشکش زده بود و به تلوزیون که داشت موسیقی آخر سریال یوزارسیف رو پخش می کرد خیره شده بود... یکدفعه به خودش آمد .... به سرعت از پله ها بالا رفت . وقتی وارد اتاق شد دکتر رو دید که داره به همکارش  می گه :  میکائیل برو و با اون پسری که توی پارکینگ ( پیلوت ) بود تخت و ملافه رو بیارید بالا............

...